رنج را اشفته در لبخند پنهان میکنم
تادلش غمگین نگرددهرکه بامامیپرد...
تو را گم كرده ام امروز ...وحالا لحظه هاي من ...گرفتار سكوتي سرد وسنگينند ...و چشمانم... كه تا ديروز به عشقت مي درخشيدند ...نمي داني چه غمگينند ... چراغ روشن شب بود برايم چشم هاي تو ...نمي دانم چه خواهد شد ...پر از دلشوره ام ...بي تاب وددلگيرم... كجا ماندي كه من بي تو هزاران بار در هر لحظه مي ميرم... عزیز از یاد نرفته گوهر نایاب زندگی ام سلام. میدانستم نیستی ای پرستوی سفر کرده از بهاران زندگی ام میدانم که به من تعلق نداری وبه من فکر نمیکنی اما این نامه را مینویسم برای تسکین درد هایم تورا سنگ صبور قرار میدهم مینویسم تا عقده گشایی کنم به این امید مینویسم که حتی بعد از مرگ نیز تو باور کنی که گناه من این است که توهم مانند بعضی انسانها ظاهر بین هستی و در نتیجه در قضاوت اشتباه میکنی تک گل زندگی ام نمیدانم چرا در تمام صفحات دفترم نام تو را سروده ام من که ناجوانمردی ایام را در نا جوانمردی های تو خلاصه دیدم باید از تو متنفر میشدم اما به همان خدایی که میپرستی نه تهنا کدورتی از تو ندارم بلکه هنوز هم بسته همان بند محبتی هستم که بودم . ...تو گفتی فراموشم کن اما هیچ فکر نکردی با تک واژه هایت خنجر به قلب درد مندم زده ای . نمیدانم آیا امید باتو بودن در زندگی من طلوع خواهد کرد یا در غروب چشمان تو برای همیشه غروب کرده.... ای مونس روز ها و شب های گذشته ام نمی گویم باز به دیدارم بیا نمیگویم بازهم برایم حرف بزن هرگز ولی تو را به حرمت اشکهایم قسم لحظه ای کوتاه به اندازه ی زمان یک آه کشیدن درد مندان بلا رسیده از مقابل دیدگانم عبور کن تا در دریای نگاهت غرق شوم یا بتوانم آن لحظه را در خاطراتم قاب کنم تا همیشه یاد باشد روزگاری که عاطفه ام خرید نداشت بی هیچ بهانه ای تن به عشق تو دادم و ایام زندگی سیاهم را بارانی کردم کاش روزی وجدانت را به محاکمه میکشیدی که مرا به آتش غرورت افکندی حق منی که فقط به تو دل بسته بودم این نبود من در این دنیا به همه محبت کردم ولی در مقابل خیانت دیدم آنچه بر دوست لایق بود وفا کردم ولی سهم من جفا بود ولی سهم من این نبود که اینگونه مجازات شوم... عاشق همیشگی ات : مریم آرام تر بگذر اي مسافر.اي جدا ناشدني.گامترا آرام تر بردار ... از برم آرام تر بگذر...تا به كام دل ببينمت. بگذار از اشك سرخ گذر گاهت را چراغان كنم ...آه كه نميداني...سفرت روح مرا به دو نيم ميكند...و شگفتا كه زيستن با نيمي از روح تن را ميفرسايد... بگذار بدرقه كنم واپسين لبخندت را واخرين نگاه فريبنده ات را ... مسافر من. آنگاه كه ميروي كمي هم واپس نگر باش .با من سخني بگو مگذار يكباره از پا در افتم... فراق صاعقه وار را بر نمي تابم ...جدايي را لحظه لحظه به من بياموز ...آرام تر بگذر ... وداع طوفان مي آفريند...مگر فرياد رعد را در طوفان وداع نمي شنوي؟...باران هنگام طوفان را كه مي بيني؟ آري باران اشك بي طاقتم را كه مي نگري... من چه كنم؟ تو پرواز ميكني و من پرواز ميكني و من پايم به زمين بسته است ...اي پرنده... دست خدا به همراهت ... اما نمي داني ... نمي داني كه بي تو به جاي خون اشك در رگهايم و خون در چشمهايم جاريست... از خود تهي شده ام...نميدانم تا بازگردي مرا خواهي ديد؟؟؟ در كتاب خوانم سيگار بد است سيگار نكشيدم...در كتاب خواندم دروغ بد است ديگر دروغ نگفتم. در كتاب خواندم عشق بد است ديگر كتاب نخواندم... بر سر گور كشيشي در كليساي وست مينستر نوشته شده است: كودك كه بودم ميخواستم دنيا را تغيير بدهم بزرگتر كه شدم متوجه شدم دنيا خيلي بزرگ است من بايد انگلستان را تغيير بدهم . بعدها انگلستان را هم بزرگ ديدم و تصميم گرفتم شهرم را تغيير بدهم .در سالخوردگي تصميم گرفتم خانواده ام را متحول كنم. اينك كه در آستانه مرگ هستم مي فهمم كه اول روز اول خودم را تغيير داده بودم شايد ميتوانستم دنيا را هم تغيير دهم. ... دوستت داشتم مي دوني چرا ؟ چون حس مي كردم با تو عشق در وجودم زنده ميشه. چون با تو احساس كردم دوباره متولد شدم يه احساسي كه تو اصلا شايد هيچ وقت نفهمي يعني چي. هر چي عشق و احساس داشتم به پات ريختم .توهم تظاهر ميكردي يه وقت كم نياري...بخاطر همين هر روز بيشتر از ديروز دلم برات تنگ مي شد...اونقد لايق دونستمت كه دو دستي قلبم رو تقديمت كردم . تو هم به اصطلاح نامردي نكردي و دو دستي اونو چسبيدي...هميشه ميگفتي من با همه آدم بدا فرق دارم مثل اونا نيستم... مي دوني اعتماد يعني چي؟ اعتماد خيلي سخته خيلي...اونم توي اين زمونه نامرد . اما من به حرفات به نگاهات و به چشات اعتماد كردم...درست زماني كه بهت اعتماد كردم بي احساسي رو تو وجودت ديدم چيزي كه از قبل عيان بود ولي من چشامو بسته بودم...ديدم كه كم كم داري روي احساسات من پا ميذاري...ديگه باورت ندارم نمي خواستم اينو بگم...اما تو رفيق نيمه راهي بارها بهم ثابت شد . هر دفعه خودم رو دلداري ميدم كه همه چي درست ميشه...اما نه تو هيچ وقت نخواستي منو بفهمي. كاش مي فهميدي با قلبي قلبي كه به امانت گرفتي بد تا كردي.حالا ميدونم تو با آدم بداي ديگه فرق داري...آره فرق داري همه ادم بدا قلب ديگرون رو يه بار ميشكونن ولي تو روزي چند بار قلب منو ميشكوني روزي چندبار منو ميكشي دوباره زنده ميكني...بارها روي قلب شكستم پا گذاشتي و له كردي و بي تفاوت گذشتي . ميدوني چيه؟نه نميدوني هيچ وقت نخواستي بدوني.هيچ وقت حاضر نشدي بخاطر كسي كه هميشه بخاطر تو غرورشو كنار ميذاشت از غرور لعنتيت دست بكشي. ديگه ميخوام دوست نداشته باشم شايد اينجوري يه ذره بتوني احساس منو درك كني...شايدم مثل بقيه چيزا از اينم ساده بگذري.اما اينو بدون...نميتونم ببخشمت . شاعر و فرشته اي با هم دوست شدند .فرشته پري به شاعر دادو شاعر شعري به فرشته... شاعر پر فرشته را لاي دفتر شعرش گذاشت و شعر هايش بوي آسمان گرفت ...فرشته شعر را زمزمه كرد و دهانش مزه عشق گرفت... خدا گفت ديگر تمام شد ديگر زندگي براي هر دوتان دشوار مي شود ...زيرا شاعري كه بوي آسمان را بشنود زمين برايش كوچك است... و فرشته اي كه مزه عشق را بچشد آسمان برايش كوچك... آنگاه كه غرور كسي رو له ميكني آنگاه كه كاخ آرزو هاي كسي را ويران ويكني آنگاه كه شمع اميد كسي رو خاموش ميكني آنگاه كه خدا را مي بيني وكه بنده اي را ناديده ميگيري آنگاه كه حتي گوشت را مي بندي تا صداي خرد شدن غرورش را نشنوي ...ميخواهم بدانم دستانت را به سوي كدام آسمان دراز ميكني ...؟ يه روز عشق و ديوونگي و محبت و فضولي داشتن قايم موشك بازي ميكردن . ...تا نوبت به ديوونگي رسيد . ديوونگي همه رو پيدا كرد اما هر چي گشت اثري از عشق نبود ...فضولي فهميد كه عشق پشت يه بوته گل سرخ قايم شده و ديوونگي رو خبر كرد. ديوونگي يه خار بزرگ برداشت و در بوته گل سرخ فرو كرد صداي فرياد عشق بلند شد... وقتي همه به سراغش رفتند ديدن چشماش كور شده... ديوونگي كه خودشو مقصر مي دونست تصميم گرفت هميشه عشق رو همراهي كنه ...از اون روز به بعد ... وقتي عشق به سراغ كسي ميره چون كوره بدي هاي معشوقش رو نمي بينه و ديوونگي هم هميشه كنارشه... ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| Design By : ParsSkin.Com |

